تبليغاتX

                                                

البالووووووووشیرین ๑۩۞۩๑البالو شیرین๑۩۞۩๑
๑۩۞۩خاطرات مونا همراه با شعرو داستان و عکس๑۩۞۩๑
۱ـمیگه تو  خیابون راه میرفتم یکی بهم گفت باربی هفته بعدش میاد میگه هیکل جنیفر لوپز خیلی خوبه یه جورایی تو مایه هیکل منه حالا شباهت باربی و جنیفر تو چیه من که نفهمیدم

خودش باربی و جنیفره دخترش انجلینا جولیه (میگه لبش شبیه اونه) این وسط داره به شدت میگرده دنبال یه وجه مشترک بین شوهرش و براد پیت که تا حالا موفق نشده اخرین چیزی که شنیدم اینه که براد پیت و انریکه نداره حالا براد پیت نشد انریکه که هست

پ.ن:اینا راجع به جاریم بود وحقیقت هم داره یه وقت فکر نکنید خیال بافیه

۲-خیلی وقته این جا نیومده بودم از همه دوستانی که کامنت گذاشتن ممنونم سعی میکنم حداقل هفته ای یه بار اپ کنم بیشتر نمیتونم اخه بچه کوچیک دارم اسمش ارش هست اگه شد عکسش رو میذارم ببینین

فعلا بای

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 8:49 قبل از ظهر  توسط مونا | 

 

پایگاه خبری تقریب – سرویس اجتماعی: گروه القاعده با مخابره نمابری به رسانه‌های اروپایی، ستارگان سرشناس فوتبال جهان را تهدید به مرگ كرد.

به گزارش پایگاه خبری تقریب، كشتار ستارگان فوتبال جهان به همراه گروگان ‌گیری خانواده‌های ایشان، در دستور كار بن لادن و هم دستانش قرار گرفته است.

یك فیلم ویدئویی نیز از طریق اینترنت گسترش یافته و در آن اسامه بن لادن و دیگر اعضای گروه وی، به طور جدی قتل ستارگان ثروتمند فوتبال جهان را وعده داده‌اند.

در اولین وعده رسمی ازسوی این گروه، نام "تیری هانری" نوشته شده است. درفهرست القاعده می‌شود اسامی چون "دیوید بكهام" و "وین رونی" را نیز مشاهده كرد.

سردبیرآس اسپانیا با تائید این خبر نوشت: اعلام می‌كنیم كه دین اسلام برای مردم بسیاری در جهان ازجمله اسپانیا مقدس است. این گروه را به نمایندگی ازجامعه ورزشی و مطبوعاتی اسپانیا، دشمنان این دین می‌دانیم.

در پی انتشاراین خبرعجیب، دیوید بكهام در آمریكا سه محافظ به پنج محافظ خود اضافه كرده و محل تحصیل فرزندش بروكلین را نیز تغییر داد.

به گزارش خبر گزاری فارس ، تیری هانری، ستاره فرانسوی بارسلونا نیز منزل مسكونی خود را به زودی تغییر خواهد داد. پلیس امنیتی اسپانیا به وی اطمینان داده مشكلی پیش نخواهد آمد.

"عمر بكری محمد"، یكی از سران رادیكالی القاعده در این فیلم فریاد می‌زند: "شوخی نمی‌كنم، فوتبالیست‌هایی را كه نام برده ایم، به زودی خواهیم كشت."

نمیدونم چرا این روزها همه پستام ورزشی میشه باور کنید دلم نمیاد این خبرها رو نگذارم ببینید

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 8:54 قبل از ظهر  توسط مونا | 
ديويد بكهام در آستانه رسوايي اخلاقي تازه

احتمال دارد ديويد بكهام اسير رسوايي اخلاقي تازه‌اي شده و براي ادعاي يك هنرپيشه هاليوودي، گرفتار جنجال جديدي شود.
  
 
به گزارش خبرنگار خبرگزاري فارس، منابع خبري در آمريكا از قول ليندساي لوهان،‌هنرپيشه زن هاليوود اعلام كردند، ديويد بكهام در آستانه ورود به رسوايي اخلاقي تازه‌اي قرار گرفته است.
روزنامه لوس آنجلس تايمز نوشت: اين هنرپيشه 21 ساله هاليوودي مدعي شده مي تواند اين بازيكن هميشه حاشيه‌پرداز و جنجالي را وارد يك جريان رسوايي اخلاقي تازه كند.
لوهان كه در بين هنرپيشگان زن هاليوود، ‌گاهي نقش‌هاي غيراخلاقي را برعهده مي‌گيرد،‌ اظهار داشت: "شرط مي‌بندم مي توانم ديويد بكهام را وارد رسوايي تازه‌اي كنم."
اين هنرپيشه عنوان كرده، ديويد بكهام از رويه جنجال‌پردازي‌هاي گذشته دست برنداشته و باوجود داشتن همسر و فرزند،‌ هنوز هم اسير رسوايي هاي تازه اي است.
لوهان اظهار داشته، بعد از حاشيه پردازي هاي زيادي كه تاكنون در زندگي شخصي بكهام وجود داشته، ‌اين بازيكن به راحتي تحت تاثير چنين جرياناتي قرار مي‌گيرد.
وي گفت:‌ "بكهام در دوران ورزشي‌اش گرفتار مسائلي زياد شده است. حتما رسوايي ايجاد ارتباط او با مترجمش را كه به خاطر داريد. مطمئنم باز هم در چنين وادي گام برمي دارد و با كوچكترين حركتي، دچار لغزش مي شود.
از اين رو وي گفته كه با دوستانش در اين مسئله شرط بسته است؛ شرطي كه شنيدنش عجيب است؛ ولي واقعيت دارد.
اين هنرپيشه عنوان كرد: "با دوستانم سر 37 هزار يورو شرط بسته‌ام كه مي‌توان اين بازيكن را درگير رسوايي تازه‌اي كرد. بكهام، ‌همان بكهام سابق است. جنجال بسيار بزرگي براي او در راه است."
آيا باز هم ديويد بكهام اسير مسائل حاشيه‌اي مي‌شود يا خير؟ بايد اندكي صبر كرد. 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 8:55 قبل از ظهر  توسط مونا | 
    
    در روزهای آخر تیر ماه بود که سردار رادان رییس پلیس تهران، مهمان برنامه کوله پشتی بود، برنامه ای که از چندین سال قبل، اجرای آن برعهده فرزاد حسنی مجری نسل سومی تلویزیون است. اما پس از پخش دومین قسمت این برنامه بود که حرف و حدیث های فراوانی دهان به دهان چرخید و عده ای به نوع اجرای فرزاد حسنی، اعتراض کردند، از جمله نامه مظفر عضو شورای نظارت برعملکرد صدا و سیما، به مهندس ضرغامی از مهم ترین بازتاب های این برنامه بود، با این حال

در قسمت دوم کوله پشتی، به نوعی از رییس پلیس تهران دلجویی شد. همچنین رییس پلیس تهران، خواستار آن شد که دیگران صدا وسیما را سرزنش نکنند، اما فشارها روز به روز بیشتر می شد، از طرفی پس از آن برنامه، کوله پشتی تنها در سه قسمت اجرا شد و همین وقفه در پخش آن بیشتر به شایعات دامن زد تا جایی که گفته می شد احتمالا کوله پشتی پخش نخواهد شد، اما پخش سه قسمت از این برنامه باعث شد تا حدی شایعات فروکش کند. در حالی که همه چیز رو به فراموشی بود بینندگان تلویزیون پس از پخش برنامه دیشب کوله پشتی و اجرای امیر حسین مدرس که در ابتدای برنامه گفت: فرزاد به خاطر کسالت نمی تواند این برنامه را تا چند روز اجرا کند، باعث شد که شایعات در مورد فرزاد حسنی قوت بگیرد. اما بد نیست بدانید، فرزاد دیشب با "فاطیما" برنامه من خوبم تو خوبی را که از شبکه جام جم پخش می شود را اجرا کرد.
    از سوی دیگر یک مقام آگاه که نمی خواست، نامش فاش شود گفت: مهندس ضرغامی در برابر فشارهای موجود در رابطه با حذف فرزاد حسنی، مقاومت بسیاری کرد، اما سرانجام تصمیم بر این گرفته شد که مجری کوله پشتی تا اطلاع ثانوی، از حضور در شبکه های سراسری داخلی محروم شود و به عبارتی بهتر فرزاد حسنی ممنوع الکار شد.
    اگر به یاد داشته باشید، دو سال پیش هم فرزاد حسنی پس از چند قسمت از برنامه جزر و مد که در ماه رمضان پخش می شد، جای خود را به احسان علیخانی داده بود، اما گویا آن روزها با تهیه کننده برنامه تفاهم نداشت.... اینکه فرزاد حسنی باید ممنوع التصویر می شد یا نه؟ را به کاربران و مخاطبان گرامی واگذار کرده، اما باید اشاره کنیم که در یک برنامه چالشی، مجری بايد تا حدی این اجازه را داشته باشد که گفتگو را به چالش بکشاند. گرچه عده ای بر این باورند که نوع دیالوگ و رفتار وی مقابل دوربین شبکه سوم، در شان یک مجری تلویزیون نبود، تا جایی که فشار همین افراد باعث شد که حسنی از کوله پشتی حذف شود، گفتنی است که وی همچنان اجرای برنامه ، "من خوبم، تو خوبی" در جام جم را بر عهده دارد و هیچ کسالتی هم ندارد، گرچه در دو هفته اخیر، او به نزدیکان خود گفته بود که قلبش درد می کند. 
     

    مظفر در پاسخ به سئوال خبرنگار ان، مبنی بر اینکه آیا اصرار شما برای برکناری فرزاد حسنی نظر شخصی شما بوده یا نظر مجموع اعضا گفت: تصمیم بر اخراج فرزاد حسنی قطعا به دنبال برخورد نا مناسب وی با سردار رادان صورت گرفت و نوع ادبیات گفتاری وی، تضعیف طرح امنیت ملی را در پی داشت که به دنبال این عملکرد شورای نظارت اعتراض کرد.
    عضو کمیسیون آموزش و تحقیقات در ادامه افزود: برکناری فرزاد حسنی از برنامه کوله پشتی برآمده از نظرات جامعه بود که ضرغامی هم به این نظرات احترام گذاشت.
    مظفر ادامه داد: اگر در صدا و سیما با هر موردی که به نوعی اشکال محسوب می شود و یا اینکه مغایر خواسته و اراده عموم باشد، برخورد می شود و به نوعی احترام به آراء عمومی محسوب می شود نه اینکه بخواهیم کسی را تخریب کنیم!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 8:58 قبل از ظهر  توسط مونا | 

سلام ببخشید دیر اپ کردم فعلا" اینو بخورین تا دوباره بیام ببخشید کامنتا رو جواب ندادم واقعا" وقت ندارم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 8:37 قبل از ظهر  توسط مونا | 

حوادث> عـــروس قاتـــل


    
    
    
      
    زن، به شدت گريه مي‌كند و به سوالات سرگرد اصغر باقري افسر كارآگاه شعبه مبارزه با جرائم جنايي آگاهي تبريز پاسخ مي‌دهد. حياطي كه آنان در آن ايستاده‌اند مساحتي حدود چهارصد متر مربع دارد و در دو طرف حياط، دو ساختمان قرينه است. در هر ساختمان دو طبقه زيرزمين و همكف وجود دارد. زن، عروس خانواده است كه همراه همسرش، در يكي از ساختمان‌ها زندگي مي‌‌كند. برادر شوهر، پدر و مادر شوهرش نيز در ساختمان قرينه آن طرف حياط هستند. سرگرد باقري مي‌پرسد:

    -شما كي متوجه شديد؟
    زن كه گريه امانش نمي‌دهد با همان حال مي‌گويد:
    -صبح مي‌خواستم دو دخترم را به مدرسه ببرم. بچه‌ها كه حاضر شدند، رفتم تا به پدر و مادرشوهرم بگويم آيا بيرون كاري ندارند كه ديدم شوهرم و برادرش، نيمه برهنه وسط هال افتاده‌اند، لباس‌هاي‌شان يك طرف جمع شده و هر دو ضمن اين كه ضرباتي با چاقو خورده‌اند، در حالت خفگي كشته شده‌اند...
    سرگرد اصغر باقري به طرف ساختماني كه قتل‌ها در آن اتفاق افتاده، مي‌رود. در همان طبقه همكف دو جسد افتاده‌اند؛ جسدهاي دو مرد جوان كه هر دو لباس زير به تن دارند. جسد مرد جوان‌تر روي رختخواب در حالي كه آثار ضربات متعدد جسمي برنده را در پشت دارد به رو افتاده و با طنابي كه دور گردنش پيچيده، خفه شده است. جسد ديگر به فاصله كمي از او روي زمين، طاقباز افتاده، اثر يك ضربه به زير دنده چپ او كه با جسمي برنده وارد آمده ديده مي‌شود. بالاي سر اجساد، لباس‌هاي آنان روي هم ريخته شده است. خون در اتاق پاشيده شده و روي يك قسمت فرش كه خون ريخته، رد يك كفش مردانه ديده مي‌شود. ماموران دايره تشخيص هويت آگاهي تبريز مشغول عكسبرداري از اجساد و محل كشف آنها و همچنين نمونه‌برداري از آثار و مدارك مي‌‌شوند. زن، هويت جواني را كه در رختخواب به قتل رسيده برادرشوهر و جسدي را كه آن طرف‌تر قرار دارد، شوهرش، اعلام مي‌كند.
    سرگرد از زن مي‌پرسد:
    -افراد ديگري هم، در اين خانه زندگي مي‌كنند؟
    زن كه از گريه بي‌تاب است با سر، پاسخ مثبت مي‌دهد و سپس با همان وضع گريه مي‌گويد:
    -پدرشوهر و مادرشوهرم در طبقه زيرزمين زندگي مي‌كنند.
     -آنها كجا هستند؟
    زن، اظهار بي‌اطلاعي مي‌‌كند.
    سرگرد به طرف زيرزمين مي‌رود. وقتي به زيرزمين مي‌رسد عمق فاجعه مشخص مي‌شود. در هال زيرزمين، جسد پيرزن و پيرمرد كه در بسترهاي‌شان با طناب خفه شده‌اندنيز ديده مي‌شود. سرگرد به طبقه همكف آمده و به ديگران وجود دو جسد ديگر را اطلاع مي‌دهد. با اين وضع پليس و مقامات قضايي در مقابل يك قتل عام خانوادگي قرار مي‌گيرند. سرگرد با توجه به مواردي كه از صحنه مي‌بيند و اين كه تنها بازمانده خانواده همين زن است از بازپرس پرونده اجازه بازجويي مي‌خواهد و با هماهنگي بازپرس، عروس جوان را مورد بازجويي رسمي قرار مي‌دهد. او از نوع، ساعت و دليل وقوع قتل اظهار بي‌اطلاعي مي‌كند و مي‌گويد:
    -وقتي مي‌خواستم فرزندانم را به مدرسه ببرم، طبق برنامه هر روز خواستم از مادرشوهر و پدرشوهرم بپرسم كه كاري در خارج از خانه ندارند؟ يا چيزي نمي‌خواهند؟ كه در طبقه همكف با جسد شوهر و برادر شوهرم رو‌به‌رو شدم. -چطور شده كه شوهر شما در اتاق خواب خودش نبوده و نزد برادرش خوابيده است؟
    -پدرشوهرم، شوهرم و برادرش، مغازه پخت نان دارند، شب قبل، شوهرم پس از شام گفت كه چون فردا سفارش زيادي دارند، لازم است ساعت چهار صبح با برادرش به مغازه‌ بروند. براي اين‌كه من و بچه‌ها بيدار نشويم، شوهرم به ساختمان برادرش رفت و شب را در آن‌جا و در اتاق برادرش خوابيد.
    -آيا خانواده شوهر شما دشمني هم داشتند؟
     -دشمن كه نه... ولي شوهرم و برادرشوهرم مشكلاتي داشتند، لابد كسي آمده و از آنها تقاص گرفته است!
    -يك خودرو ماتيز در حياط خانه اخيرا پارك مي‌شد، اين خودرو متعلق به كيست؟
    -يكي از همسايگان كه رفيق شوهرم هم هست دو روز قبل از حادثه ماشين خريده بود. به علت اين‌‌‌كه خانه‌‌شان حياط ندارد ماشين را مي‌آورد و در منزل ما پارك مي‌‌كرد.
    سوالات ديگري از عروس جوان مي‌شود و او را مرخص مي‌كنند.صاحب خودرو احضار مي‌شود. او نيز در مورد وجود خودرو در خانه، همين موضوع را عنوان مي‌كند.
    تيم‌هاي اطلاعات اكيپ به سرپرستي ستوان يكم ابوالفضل زارعي و ستوان يكم صمد نوجوان دست به تحقيقات نامحسوس در محل مي‌زنند.اين تحقيقات نشان مي‌دهد: 1- در شبي كه قتل‌ها اتفاق افتاده يك خودرو مدتي جلوي مغازه نانوايي فانتزي شوهر عروس براي مدتي توقف كرده و سپس حركت كرده است.-2 تحقيقات محلي در مورد عروس جوان نشان مي‌دهد كه او بي‌مسئله نيست. -3 تحقيقات در مورد رفتارهاي خانوادگي با عروس، نشان مي‌دهد كل خانواده با عروس اختلاف دارند و همين اختلافات باعث شده كه دو بار جهيزيه او براي جدا شدن از همسرش، به خانه پدر و مادرش فرستاده شود كه با وساطت آشنايان دوباره وسايل را برگردانده اند ولي اختلافات همچنان با شدت ادامه دارد. -4 تحقيقات در مورد خانواده عروس نشان مي‌دهد كه آنان نسبت به جدايي او از همسرش روي خوش نشان نداده و به او تكليف كرده‌اند بايد با همسرش بسازد و به زبان ساده‌تر در صورت جدايي از همسرش، در ميان خانواده‌اش جايي ندارد. -5 در اين اواخر او را با دو يا سه جوان در خارج از خانه ديده‌اند كه محرمانه صحبت مي‌كرده است.
    
    با اين اطلاعات سرگرد از كارآگاه كارمند اسماعيل شامي خواست تا با گرفتن پرينت تلفن، تماس‌هاي عروس جوان را كنترل كندو شخصا نيز تحقيقاتي در مورد خودرويي كه در آن سپيده‌دم به جلوي مغازه شوهر عروس جوان رفته بود به عمل ‌آورد. اطلاعات قبلي حاكي از اين بودكه خودرو، پژو 206 تيره يا پرايد تيره بوده، ولي تحقيقات كامل او نشان داد خودرو ماتيز بوده است. به همان رنگي كه در حياط خانه، شب‌ها پارك مي‌شده و تحقيقات ريزتر نشان مي‌دهد كه راكبين خودرو به در مغازه رفته، در را باز كرده، داخل شده و سپس با اسنادي خارج شده‌اند. شامي نيز گزارش مي‌دهد كه عروس جوان در روزهاي اخير تماس‌هاي متعددي با يكي، دو محل مشخص داشته است.«سرگرد باقري» اين اطلاعات را در كنار مشاهدات خود در روز بازديد از صحنه قتل قرار مي‌دهد و يكبار ديگر مرور مي‌كند:
    الف- برادران به قتل رسيده در يك اتاق بودند. منتهي با يك تشك كه برادر كوچكتر روي آن كشته شده بود، بنابراين شوهر زن تشك نداشته و خوني هم اطراف او ريخته نشده بود. اينها نشانگر اين بود كه:
    1-اين مرد در جاي ديگري كشته شده و سپس او را به محل پيدا شدن اجساد انتقال داده‌اند.
    -2ضربه چاقويي كه زير قفسه سينه جسد را شكافته بعد از مرگ براي رد گم كردن زده شده بود.
    -3هر دو برادر تنومند و قوي بوده‌اند. امكان اين كه هر دو در آن محل به قتل رسيده باشند بسيار ضعيف است. به اضافه اين كه در جسد برادر كوچك‌تر نشانه‌هاي درگيري با قاتل يا قاتلين بوده و وضعيت محل كشف اجساد نيز چنين چيزي
    يعني برخورد فيزيكي مقتول را با قاتل يا قاتلين نشان مي‌دهد.
    -4به نظر مي‌رسد كه البسه دو برادر در يك محل در بالاي سر اجساد ريخته شده تا با گفته عروس جوان در قسمتي از بازجويي كه آنان را صحيح‌العمل ندانسته، مطابقت داشته باشد. يعني پس از مرگ از تن مقتولين خارج شده باشد كه خوني بودن البسه برادر كوچك‌تر مويد همين نظر است.
    -5چطور ممكن است عروس جوان كه در فاصله‌ كمي تا محل حادثه بوده سر و صداي درگيري را نشنيده باشد.
    اين دلايل و مدارك به بازپرس پرونده ارائه شده و با دستور قضايي ، عروس جوان دستگير مي‌شود. او ابتدا در بازجويي‌ها اظهار مي‌دارد، شوهرش را دوست داشته و به خانواده شوهرش نيز احترام مي‌گذاشته و كوچك‌ترين اختلافي با هم نداشته‌اند. ولي پس از رويارويي با مدارك و شواهد بالاخره اعتراف مي‌كند:
    -من با شوهرم اختلاف داشتم و مسبب آن نيز خانواده او به خصوص پدر و مادرش بودند. آنان دو بار قبلا زندگي مرا بهم زدند و براي بار سوم نيز قرار بود مرا طلاق بدهند. من هم كه ديگر جايي در ميان خانواده‌ام براي بازگشت نداشتم مي‌خواستم با شوهرم كه حتي وضعيت اخلاقي مناسبي نداشت به زندگي‌ام ادامه بدهم اما ديگران مانع از ادامه زندگي ما بودند، در ضمن من يك زن جوان هستم دلم مي‌خواست با دوستانم معاشرت داشته باشم مهماني بدهم و دو روز دنيا را بد نگذرانم. به همين خاطر، تصميم به قتل شوهرم و خانواده‌اش گرفتم تا تنها وارث آنان، من و فرزندانم باشيم و بتوانيم آن‌طور كه دلمان مي‌خواهد، زندگي كنيم. براي همين ابتدا با جواني به نام «سيامك» طرح دوستي ريختم و آرام‌آرام خودم را شيفته او نشان دادم، طوري وانمود كردم كه شوهرم و خانواده‌اش سد راه خوشبختي من و او هستند. بالاخره يك روز حرف اصلي را زدم، گفتم كه مي‌خواهم همسرم، برادرش و پدر و مادرش را به نحوي به قتل برسانم كه همه فكر كنند آنان فداي بوالهوسي‌هاي شان شده‌اند. سيامك ابتدا با من موافق نبود ولي در مقابل اصرار من بالاخره يك روز به من گفت كه دو نفر را مي‌شناسد كه مي‌توانند نقشه مرا اجرا كنند. با اين دو نفر به اسامي «سودف» و «بيالي» ملاقات كردم. آنها قرار شد در مقابل صدميليون تومان شوهر، برادرشوهر و پدر و مادر شوهرم را به نحوي بكشند كه پاي من، در ميان نباشد. يك مقدار طلا داشتم به عنوان پيش پرداخت به آنان دادم. و وقتي كه مادرشوهر و پدرشوهرم را به قتل رساندند، بقيه طلاهاي آنها را هم بدهم و پس از فروش قسمتي از اموال نيز بقيه را بدهم.
    عروس، از اين‌جا شروع به ضد و نقيض‌گويي مي‌نمايد تا تمام تقصير را به گردن سودف و بيالي بيندازد، ولي پس از رويارويي آنان، بقيه ماجرا را اين‌طور تعريف مي‌كند:
    -شب حادثه قرار شد كه آن دو از ديوار خانه وارد ساختمان بشوند كه اين كار را كردند. اول قرار بود همسر من به قتل برسد. دو فرزندم در اتاق ديگر خواب بودند بنابراين بايستي اين كار خيلي بي‌سر و صدا انجام مي‌شد. با سودف و بيالي به بالاي سر همسرم رفتيم. ناگهان من روي سينه‌اش نشستم. تا آمد بيدار شود و بفهمد كه چه شده سودف و بيالي يك طناب را به گردن او انداخته، يك سرش را سودف و يك سرش را بيالي گرفتند و كشيدند تا خفه شد، من هم روي سينه او نشسته دهانش را گرفتم تا سر و صدايي نكند. پس از كشتن شوهرم، لباس‌هاي او را درآورده و يك چاقو هم به زير قفسه‌ سينه‌اش زديم كه وانمود كنيم قبل از خفه شدن، درگير شده. نقشه بعد، پدر و مادرشوهرم بودند، چون برادرشوهرم قوي بود و ممكن بود سر و صدا كند به همين علت آرام به طبقه پايين رفتيم و ابتدا پدرشوهرم و بعد مادرشوهرم را به همان طريق كه شوهرم را كشتيم، به قتل رسانديم. بعد، به طبقه بالا آمديم. در اين موقع برادرشوهرم از اولين حركت، يعني وقتي به روي سينه‌اش نشستم، بيدار شد مرا به طرفي انداخت و با ما درگير شد كه بالاخره سودف و بيالي با ضربات چاقو او را از پاي در آوردند. وقتي بي‌حال روي زمين افتاد، با انداختن طناب دور گردنش و كشيدن دو سر طناب، او را خفه كردند. لباس‌هايش را از تنش خارج كرديم. و او را روي رختخوابش خوابانديم.سپس شوهرم را هم به همان اتاق انتقال داده روي كف اتاق انداختيم و لباس‌هاي آنان را هم بالاي سرشان ريختيم تا نشان دهيم آنان صحيح‌العمل نبوده‌اند و در حين ارتكاب به جرم كشته شده‌اند و قتل را قتل ناموسي جلوه دهيم. پس از كشتن آنان و جابجا كردنشان سرويس طلا و بقيه طلاهاي مادرشوهرم را به سودف و بيالي دادم. مرحله آخر برداشتن اسناد و مدارك از مغازه بود. سوييچ ماتيز را هر شب دوست شوهرم به او مي‌داد.
    سوييچ را برداشته و با خودرو ماتيز كه در حياط پارك بود به مغازه رفته و اسناد را برداشتيم. ماتيز را به خانه برگردانده و همانجا داخل حياط، پارك كرديم و سودف و بيالي هم رفتند تا صبح كه به كلانتري اطلاع دادم. طبق اعترافات عروس و سه همدستش آنان به وسيله بازپرس و با قرار بازداشت موقت روانه زندان شده اما به احتمال زياد پس از محاكمه عروس جوان سودف و بيالي محكوم به اعدام مي‌شوند. سيامك نيز به دليل همدستي و معرفي قاتلين به زندان محكوم مي‌‌‌شود.
    

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 9:2 قبل از ظهر  توسط مونا | 
تو رسمه مکتبه دل

رهايي شرطه عشقه

مشکي فقط يه رمزه

يه رنگيشم يه عشقه

رنگه ما رنگه عشقه

عشقمونم يه رنگه

ساده بگم تا زنده ام

مشکي برام قشنگه

بعضی میگن که حرفه

بعضي مي گن که وهمه

اوني که مبتلا نيست

نمیتونه بفهمه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 9:2 قبل از ظهر  توسط مونا | 
بالاخره منم مهم شدم اخه یه نفر یه کامنت گذاشته برام گفته اگه دیگه پست بذارم حسابم رو میرسه تازه گفته فقط نظر باید بذارم که اونم حتی اگه اسمم نذارم بازم میفهمه کار منه

طرف جرات نداشته اسمشو بنویسه  حتی ا درس وبشو نداده

خدایی منم نفهمیدم چی نوشته بود انگار خیلی اظطراب داشته وقتی کامنت داشته میذاشته ولی من فکر میکنم منظورش این بوده

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 8:44 قبل از ظهر  توسط مونا | 
سلام خوبین؟

مهاجر عزیز منو دعوت به بازی ارزوها کرده راستش این بازیه یه خورده سخته ولی خوب حالا یه کاریش میکنم دیگهمهاجر که خیلی زرنگ بوده خودشو نجات داده با این اهنگه حالا منم اییییییییییییییییییی

خداییش خیلی سخته هر چی فکر میکنم میبینم به جز یه مورد اول که حالا میگم بقیه اش همش مادی هست

۱ـیکی از ارزوهام که ارزوی همه هست سلامتی خودم و خانواده و همه کسانی هست که دوستشون دارم (حالا اونایی که دوستشون ندارم بدشونم نمیخوام بیخیال)واینکه سایه بزرگتر ها همیشه بالای سرمون باشه و اینکه ارشیا و همه تو زندگیشون موفق باشن و به قولی عاقبت بخیر بشیم 

۲ـدومیش اینه که این هیکله یه خورده بیاد رو فرم البته یه خورده لاغرتر شدم ولی هنوزم خودم دوست ندارم حالا بعضی ها میگن خیلی خوبه من باور نمیکنم چون ادم حسود زیاد دور و برم هستن

۳ـدیگه اینکه یه خورده اوضاع مالی مردم بهتر بشه و هیچ جا جنگ نباشه و این بچه های کنار خیابون که من خیلی دلم براشون میسوزه سرو سامون بگیرن و خلاصه اینکه همه یه خورده راحت تر زندگی کنن

۴ـاین ارزو خیلی جدیده از ظهر تا حالا بوجود اومده اونم اینه که اون اقایی که میخواد سند مغازه رو به نام سعید بزنه از خر شیطون بیاد پایین و یه تخفیفی بده اخه گفته ۱۵ میلیون باید بدی

۵ـاین ارزوهه باید شماره ۲ مینوشتم یادم نبود اونم اینه که سعید به همه ارزوهاش برسه

 

پ.ن:اینجا بازم باید راجع به داستانها توضیح بدم (عجب معضلی شده این داستانها)راستش من سعی میکنم غلط املایی نداشته باشم ولی از اون جایی که بعضی شعرها یا داستانها رو مستقیم کپی میکنم اینه که غلط داره دیگه بعد م اینکه من کیبوردم حرف (ا)رو یه خورده جا میندازه که دیگه باید ببخشید خلاصه اینکه من از انتقاد بدم نمیاد هر کی هر چی خواست با خیال راحت بگه پوست بنده خیلی خیلی به پوست کرگدن شبیه هست

 بای

 قبل از رفتن منم از داداش محمد و نازنین جونم و باران عزیز دعوت میکنم اگه دوست داشتن تو این بازی شرکت کنن

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 4:57 بعد از ظهر  توسط مونا | 
یادمهستی عزیز بانوی اواز ایران گرامی باد       روحش شاد                                            

پ.ن:خوستم یه توضیح راجع به داستانها بدهم ....

این داستانها مال من نیست من اسم نویسنده رو زیرش مینویسم یا اگه نویسندهاش معلوم نیست منبع رو مینویسم پس خواهش میکنم این مورد رو دقت کنین حالا دلتون خواست ایراد بگیرین ببخشید انتقاد کنین خوشحال میشم اشکالی نداره

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط مونا | 

سبب منم كه ميشكنم اما حرفي نميزنم

 اگه هيچ كس برام نموند واسه اينه كه سبب منم

كاش بدوني ماتم دنيام بي تو فقط گريه ميخوام

كي ميدونه اين حسرتها چي كرده با روز و شبهام

تو زندگيم يه دنيايي يه كابوسم تو رويايي

يه پاييزم تو بهاري من يه مرداب تو دريايي

از اين گريه چه ميدوني نه دردمي نه درموني

به چه اميد ميخواي باشي كه پيش درد هام بموني

سبب منم كه ميشكنم اما حرفي نميزنم

اگه هيچ كس برام نموند واسه اينه كه سبب منم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 4:56 بعد از ظهر  توسط مونا | 
زیر چشمی نگاهی به مامان کردم ...حسابی به خواب رفته بود دیگه موقعش بود که یواشکی از کنار مامان فرار کنم و به کارهایم برسم ...خواستم ارام بلند شوم که متوجه شدم دستم زیر دست مامان گیر کرده ........اهسته چشمش را پاییدم و میلی متر میلی متر دستم را بیرون کشیدم ناگهان مامان گفت بخواب بدون اینکه هیچ صحبتی بکنم به سرعت دستم را بیرون کشیدم و چشمهایم را بستم ...حدود ۵ دقیقه بی حرکت ماندم خوب خودم را بررسی کردم ..هیچ تماسی با مامان نداشتم  ارام خودم را کنار کشیدم و بدون اینکه تغییر حجم بالش حرکت شدیدی را زیر سر مامان ایجاد کند بلند شدم ....احساس پرواز داشتم فورا" خودم را به حیاط رساندم هوا خیلی گرم بود از پنجره ساعت توی اتاق را نگاه کردم ۲۰ دقیقه از ساعت۲ گذشته بودنمیدانستم چکار کنم تا این لحظه همه فکرهایم را روی فرار از دست مامان متمرکز کرده بودم حالا با کسب این موفقیت نمیدانستم چه جوری جشن بگیرم.......

کمی لب حوض نشستم دستم را توی اب زدم و روی گلهای باغچه ریختم بعد تند تند با دستهای پر از اب دیوار را خیس کردم اینقدر که بوی نم و رطوبت همه جا را گرفت..همه خوب این هم چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید ..ناگهان چشمم به زیر زمین افتاد.بلافاصله به طرف در زیر زمین به راه افتادم از پله ها پایین رفتم و در را باز کردم....زیر زمین خیلی تاریک بود قرار بود هفته گذشته لامپ سوخته اش را عوض کنیم اما فرصت نشده بود

کور مال کورمال به جلو رفتم پایم به چیزهای مختلفی میخورد از صدای بعضی از انها میفهمیدم که کاسه هستن صدای بعضی هم گواهی میداد که چوب یا صندوق یا مانند اینها هستند

به هر حال خودم را به کمد انتهای زیر زمین رساندم در کمد را باز کردم بوی عجیب و غریب چیزهای داخل کمد وسوسهام میکرد که از محتویات شیشه های کمد سر در بیاورم

بارها مامان گفته بود سراغ این کمد نروم ...هیچ جوری نمی توانستم این دروغ مامان را باور کنمکه اگر به شیشه های ترشی ناخنک بزنم همه ترشی خراب میشود(سالها بعد فهمیدم مامان درست میگفت)

اینقدر به سر شیشه ها دست کشیدم تا توانستم یکی را باز کنم .ارام دستم را توی شیشه فرو بردم

دستم یه کمی خنک شد.فهمیدم شیشه یک ترشی هست.نمی توانستم شیشه را پایین بیاورم چون خیلی سنگین بود ...یک گل کلم بزرگ شکار کردمو فوری انرا توی دهان گذاشتم.چه جوری بگم چقدر خوشمزه بودو چقدر چسبید.هنوز هم وقتی به اون لحظه فکر میکنم اب از لب و لوچه ام سرازیر میشود

از خجالت دومی و سومی هم درامدم. سر شیشه را بستم و دوباره دنبال شیشه دیگری گشتم

با سختی سر شیشه دیگری را باز کردم.این یکی را نفهمیدم چی بوداطراف دهانه شیشه کمی چسبناک بود.به محض اینکه دستم را فرو بردم تمام انگشتانم توی مایع غلیظی فرو رفت

بلافاصله دستم را بیرون اوردم اول دستم را بوییدم وقتی چیزی متوجه نشدم رام یکی از نگشتانم را لیسیدم.رب انار چسبیده به انگشتانم را با دهان پاک کردمودوباره دستم را توی شیشه فرو بردم ..بد نبود تقریبا" دلی از عزا دراوردم.با همان دست کثیف سر شیشه را بستم و سراغ شیشه دیگری رفتم

دستم به شیشه کوچکی خورد که کمی سنگین بود . شیشه را پایین اوردم سر شیشه خیلی محکم بود هرچه نیرو داشتم بکار بردم تا بتوانم سر شیشه را باز کنم دستم درد گرفته بود اما بالاخره موفق شدم  این بار با احتیاط انگشتم را توی شیشه فرو بردم از همان لحظه اول فهمیدم که مثل یه خرس گرسنه به کندوی عسل حمله کرده ام

تند و تند انگشتم را توی عسل فرو میبردم و عسل میخوردم ..البته مزه اش فرق کرده بود و طعم عجیبی میداد مهم نبود  پیروزی اصلی این بود که در یک ظهر تابستان به جای خواب نیمروز توانسته بودم هر چه را که دلم میخواست بخورم و کاری که می خواستم انجام دهم

با اینکه کمی چشمم به تاریکی عادت کرده بود اما چیزهای به درد بخوری نمی دیدم حدود نیم ساعت توی زیر زمین بودم .سه چهار تا دانه گردو و ده دوازده حبه قند و کمی عرق معطر که نمیدانم عرق کاسنی بودیا بیدمشک یا شاطره خوردم فقط میدانم وقتی ظرف حاوی عرق را بالا بردم تا کمی به خیال خودم دهانی تازه کنم ناگهان حجم زیادی از عرق به طرف صورتم سرازیر شد و از انجا روی پیراهنم ریخت و باعث شد حسابی بوی عطر بگیرم .ظرف عرق را سر جایش گذاشتم و از زیر زمین بیرون امدم در زیرزمین را بستم و به محض اینکه رویم را برگرداندم خشکم زد

مامان جلویم ایستاده بود بدون اینکه حرفی بزند پشت گردنم را گرفت و به طرف دستشویی برد

روبروی یینه ایستاد و گفت :ریخت خودتو ببین ....سرم را بالا اوردم  روی بینی و لبهاو صورتم اثرات رب انار دیده میشد تمام یقه لباسم تا روی شکم خیس شده بود از دیدن قیافه خودم خنده ام گرفت اما خنده ام دیری نپایید

چو ن دل درد شدیدی به سراغم امد دردسرتان ندهم . کارم به دکتر کشید مامانم به دکتر گفت:

اقای دکتر به انباری شبیخون زده و چند تا خوراکی را روی هم خورده .در ضمن مقدار زیادی مورچه را همراه عسل خورده که فکر میکنم دل دردش بیشتر به خاطر مورچه های سیاهی است که توی ظرف عسل بوده و هقا بدون اینکه اونا را ببینه همشونو خورده تازه اون موقع بود که فهمیدم چرا مزه عسل مثل همیشه نبود                                                                

  مهران مقدر

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط مونا | 
دیروز فرانک رو دیدم از دور اصلا" نشناختمش با ۶ سال پیش خیلی فرق کرده بود اثار اعتیاد تو صورتش خیلی معلوم بود جرات نکردم برم جلو شاید اونم منو دید نمیدونم

وقتی اون جوری دیدمش از ته دل خوشحال شدم (خیلی بد جنسم نه؟)ولی هر کس دیگه جز منم بود به نظرم اولش خوشحال میشد ولی اون یه کاری کرد که هیچکدوم بچه ها دیگه باهاش حرف نمیزدن

جریان مال ۸ سال پیشه وقتی دانشجو بودیم فرانک همکلاسم بود . روز اول دانشگاه همه با هم غریب بودن ولی باز پیش هم بودیم کم کم بچه ها با هم دوست شدن و بعدشم چند دسته شدن فرانک یه ماه اول با همه بود ولی بعد ترجیح داد فقط با ماریا صمیمی بشه ماریا بچه لار بود خیلی دختر خوبی بودهمه خواهرا و برادراش دبی بودن اونم با مامانش زندگی میکرد وضع مالیش هم خوب بود همین باعث شد فرانک جذبش بشه

سال سوم بودیم که این دوتا با هم قهر کردن ماریا به هیچکی نمیگفت جریان چیه ولی بالاخره فهمیدیم

ماریا میگفت داداش فرانک بیکار بوده برای همین ماریا به شوهر خواهرش میگه که کاراش درست کنه بره دبی تو شرکتش کار کنه خیلی زود داداش فرانک میره دبی .از وقتی اون میره دبی وضع مالی خودش و خانوادش خوب میشه تا اینکه یه روز خواهر ماریا از تو جیب شوهرش چند تا عکس پیدا میکنه و متوجه میشه اینا عکسای فرانک هست وقتی تحقیق میکنه میفهمه فرانک داره یه جوری جای ا ونو میگیره

  برای همین ماریا باهاش قهر کرده بود

سال اخر بودیم که فرانک بینیشو عمل کرد همه میگفتن بد شده و ماریا میگفت شوهر خواهرم پول بهش داده و یه ماشینم برای داداشش خریده دیگه ازشون خبری نداشتیم تا اینکه فهمیدیم بالاخره فرانک رفته دبی و با شوهر خواهر ماریا ازدواج کرده و خواهر ماریا هم طلاق گرفته

دیروز وقتی فرانک دیدم هوس کردم بفهمم چی شده با چند تا از دوستام تماس گرفتم و شماره ماریا رو پیدا کردم وقتی بهش زنگ زدم خیلی خوشحال شد رفته سر کارو برای خودش دفتر مشا  وره حقوقی زده بعد از کلی حرف زدن خودش جریانو برام گفت

ماریا میگفت فرانک تا لیسانس گرفت رفت دبی اونجا هم با شوهر خواهرم که ۲۰ سال بزرگتر از خودش بود ازدواج کرد ولی هنوز ۱ سال نشده بود که با یه پسر ایرانی اشنا میشه و بعد از کلی تیغ زدن شوهرش میگه طلاق میخوام شوهرشم که از اون راضی نبوده طلاقش میده ........بعد فرانک با اون پسره بوده و باهم میرفتن بیرون تا کم کم اعتیاد پیدا میکنه .......اول سیگار بوده بعد میکشه به هرویین .......پسره هم که میبینه این تابلو شده ولش میکنه ........تا اینکه برمیگرده ایران چون نمی تونسته ا ونجا به خاطر اعتیادش بمونه ...از اون طرف هم داداشش با ماشینش تصادف میکنه و میمیره اینه که دیگه جایی برای موندن نداشته

راستی خواهر ماریا بازم با شوهرش ازدواج کردمنتها با مهریه خیلی بالا 

پ.ن۱:ببخشید خاطره نویسیم زیاد خوب نیست کم کم خوب میشه

پ.ن۲:هر کی میخواد وقتی میخوام اپ کنم خبرش کنم ای دی خودشو برام بذاره اددش کنم همه ای دی ها محفوظ میمونه

فعلا" بای

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط مونا | 
-دیشب دعوا بود خونه ماکه نه طبقه پایین خونه جاریم اینا نمیدونین وقتی دعوا میشه چه حالی میکنم من  البته دیگه عادت کردیم به این دعواها

علت دعوا:نمیدونم معمولا" سر خرید مانتو و لباس و یا رنگ کردن مو و اینجور چیزاست طرف فکر میکنه خیلی خوش تیپ تشریف داره هر روز میخواد یه مدل بگرده

نتیجه دعوا: معمولا" نتیجه یکی هست اول کتک میخوره بعد پول میگیره میره هر کاری خواست میکنه

نتیجه اخلاقی: هر کی خواست زن بگیره بره یه دختری پیدا کنه که عقده لباس و همه چی نداشته باشه یعنی وقتی که مجرد بوده تو حسرت همه چیز نمونده باشه 

۲-میگه از این ماشین زده شدم هر چی نگاه میکنم تو خیابون ۲۰۶ میبینم

میگه تو چشام سیاه شده(۵ سال سوار این ماشین بوده هنوز نفهمیده رنگش سیاهه)

وقتی تو خیابون یه camery(درست نوشتم؟)میبینه با چشاش دنبالش میکنه میگه دل میگه برو یکیشو بخر با کدوم پول؟

با این فرمول: فروش ۲۰۶ +فروش یه تکه زمین =  camery

میگم اونی که ا ین ماشینا زیر پاش هست حداقل ۲۰۰ میلیون نقد داره  تو چی ؟ میره تو فکر

تا چند روز دیگه هوس نمیکنه بعدش باز...........سعید هست دیگه چیکارش کنم؟

۳-هوس پفک کردم بد رقم

این روزا دارم یه کم رعایت حال هیکلم میکنم زیاد نمیخورم ۵-۶ کیلو اضافه وزن دارم باید درستش کنم

بدی تابستون اینه که تا شب بشه بخوای بری بخوابی خیلی طول میده منم که بیکارم از خجالت شکم در میام  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط مونا | 
سلام۲۲ خردادتولد پسرم ارشیا هست  عکسشو گذاشتم اینجا میتونین ببینین

ارشیا جون تولدت مبارک

http://i14.tinypic.com/6gik1hh.jpg

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 8:15 قبل از ظهر  توسط مونا | 

می گی هنوز تو فکرمی

بعضی شبا خواب نداری

می گن با یکی دیدنت

می گن خیلی دوسش داری

می گی مگه میشه منو

یه روز فراموش  بکنی

می گن به هر چی اون بگه

بدون ِ شک گوش می کنی

گوشی رو بر می داری ُ

چند وقت یه بار زنگ می زنی

چند وقت یه بار به آرزوم

به رویاهام رنگ می زنی

بعدش می گی شاید باید

از هم دیگه دور بمونیم

می گی باید سعی بکنیم

سخته ولی ما می تونیم!

خیلی ممنون که می پرسی حالمو

خیلی ممنون نگرانی واسه من

خیلی ممنون ، خیلی ممنون

که می خوای بدونی با کیم؟کجام؟

خیلی ممنون....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط مونا | 
 
 
 
 
سلام این مطلبو تو یه وبلاگ خوندم خوشم اومد میذارم اینجا شما هم بخونین امیدوارم زیاد تکراری نباشه
 
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده. 

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم . 

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد . 

بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

 دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد . 

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .

 تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .

 صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .

 انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد . 

پرسید مامانت خانه نیست ؟

 گفتم که هیچکس خانه نیست .

 پرسید خونریزی داری ؟

 جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .

 پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

 گفتم که می توانم درش را باز کنم .

 صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .

 یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .

 صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات . پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .

 بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .

 سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم . روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .  

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟

 فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .

 وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم . 

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .

 احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .

 ()()()()()()()()

 سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

 صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .

 ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

 سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم . 

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .

 گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .

 ()()()()()()()()

 سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .

 یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .

 گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .

 پرسید : دوستش هستید ؟

 گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .

 گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش . 

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 9:14 بعد از ظهر  توسط مونا | 
دوباره دعوایشان شده بود.مرداصلاحرف نمی زد.زن می گفت:"آخه نمی گی من چطوربایدخرج خونه رودربیارم؟ببین دستام رو.ببین عروست شده نظافتچی خونه همسایه ها".
مردجواب نداد.زن چادرش راکشیدجلوتر.دوباره زیرچشمی به اطراف نگاه کرد.کسی نبود.جری ترشد.گفت:"این هم ازشازده بزرگت که می گفتی درسخونه .آقادوتاتجدیدآورده تازه می گه همه معلم خصوصی دارن منم می خوام ."
مردساکت بود.زن خندیدوگفت:"یه خبرخوب هم دارم .برای نرگس خواستگار پیداشده .کاش بودی ومی دیدی ..."
وبعد یک قطره اشک ازچشمهایش جداشد.جوی باریکی روی صورتش کشیدو یواشکی افتادروی سنگ قبر

سلام بچه ها من مریض شدم فعلا"این داستان داشته باشید تا بعد

این گل هم تقدیم به همهاونایی که نظر دادن و میدن

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط مونا | 

 

10 ثانيه تا انتها

پايوني بي سر و صدا

بي خبر از هر شب و روز

من و يه شمع نيمه سوز

يكي گذشت از ثانيه

9 تاي ديگه باقيه

اي كاش تو لحظه اي كه رفت

ميديدمش يه بار ديگه

اون دور بود و تو حسرت ثانیه ها كه مي گذشت

اي كاش تو اين يك ثانيه بي بودنش نمي گذشت

ساعت ميگه 2 ثانيه 8 تاي ديگه باقيه

يه عمر نشستم منتظر كي ميگه اينا بازيه؟

فقير بودن جرم منه عاشق بودن تنها گناه

يه عمري چشم به در بودم  اين آخرا هم چشم به راه

ساعت بازم بهم ميگه 3 ثانيه رفته ديگه

خبر داري چه زود گذشت مونده فقط 7 ثانيه

هي با خودم گفتم مياد اميدتو ندي به باد

داد مي زدم پس كي مياد كسي جوابمو نداد

من موندم و 2 ثانيه ازم فقط اين باقيه

ثانيه پشت سر هم رفتن تا 6 و 7 و 8

لحظه تو گوشام داد ميزد: 8 ثانيه ازت گذشت

من موندم و 2 ثانيه ازم فقط اين باقيه

هنوز نشستم منتظر چشم اميدم ساقيه

هاي اي خنك باد سحر واسش ببر تو اين خبر

بگو كه من تا آخرين خيره بودن چشام به در

ثانيه 9 كه رفت مونده فقط 1 ثانيه

سرت سلامت نازنين از من 1 لحظه باقيه

قسمت نشد ببينمت شايد كه لايق نبودم

منتظرت موندم يه وقت نگي كه عاشق نبودم

ثانيه 10 گل ياس راحت شدم ديگه خلاص

آزاد شدم بيام پيشت بي واهمه بي هيچ هراس

قشنگ ترين ثانيه ها اين 10 تا بود كه زود گذشت

روياي شيرين بود اونا چون با خيااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااال تو گذشت.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 10:53 قبل از ظهر  توسط مونا | 
من اینو دیدم ترسیدمالکی هست نه؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 9:58 قبل از ظهر  توسط مونا | 

روزا

اين روزا  عادت  همه  رفتن  ودل  شكستنه

  درد تموم  عاشقا   پاي كسي  نشستنه

  اين روزا   مشق  بچه ها   يه  صفحه  آشفتگيه

  گرداي  رو  آينه   فقط  غم زندگيه

  اين روزا  درد  عاشقا   فقط  غم  نديدنه

مشكل بي  ساتاره ها   يه كم  ستاره  چيدنه

  اين  زوطا   كار  گلدونا   از شبنمي  تر شدنه

  آرزوي   شقايقا  يه  شب   كبوتر  شدنه

  اين  روا   آسمونمون   پر  از شكسته باليه

  جاي نگاه  عاشقت   باز  توي  خونه  خاليه

  اين  روزا   كار آدما   تو  انتظار   گذاشتنه

  ساده ترين  بهانشون   از  هم خبر  نداشتنه

اين  روزا   سهم  عاشقا غصه  و بي  وفاييه

جرم  تمومشون  فقط  لذت آشناييه

اين  روزا  توي  هر  قفس تو  خواب  خونه  جاريه

اين  روزا چشماي  همه   غرق  نياز  شبنمه

رو  گونه   هر عاشقي   چند  قطره  بارون   غمه

اين روزا ورد  بچه ها  بازي چرخ  و  فلكه

قلباي  مثل  دريامون پر  از خراش  و تركه

اين  روزا عادت  گلا  مرگ و  بهونه  كردنه

  كار  چشماي  آدما  دل رو  ديونه  كردنه

  اين روزا  كار  رويامون از  پونه  خونه ساختنه

  نشونه  پروانگي   زندگي  ها  رو  باختنه

اين روزا  تنها   چارمون   شايد  پرنده  مردنه

رو  بام  پاك  آسمون   ستاره  رو شمردنه

  اين  روزا   آدما   ديگه  تو  قلب  هم  جا ندارن

  مردم   ديگه  تو  دلهاشون   يه  قطره   دريا ندارن

  اين  روزا   فرش  كوچه ها  تو حسرت  يه عابره

  هر  جايي  منتظر   ورود  يه مسافره

اين  روزا هيچ  مسافري  بر  نمي گرده  به خونه

  چشاتي   خسته  تا ابد   به در  بسته   مي مونه

  اين روزا   قصه ها  همش  قصه دل سوزوندنه

خلاصه   حرف  همه   پر زدن و نمندنه

اين روزا درد آدما   فقط  غم بي كسيه

  زندگيشون   حاصلي  از   حسرت  و  دلواپسيه

  اين روزا   خوشبختي   ما   پشت مه نبودنه

  كار  تموم  شاعرا    فقط غزل   سرودنه

  اين روزا   درد آدما   داشتن  چتر  تو بارونه

  چشماي  خيس   و  ابريشون   همپاي   رود كارونه

  اين روزا   دوستا   هم ديگه   با م صداقت  ندارن

  يه  وقتا توي  زندگي   همديگر و  جا مي ذارن

جنس  دلاي  آدما   اين روزا  سخت و  سنگيه

  فقط  توي  نقاشيا  دنيا قشنگ  و رنگيه

  اين روزا  جرم   عاشقي   شهر  دل   و  فروختنه

  چاره  فقط   نشستن  و  به پاي  چشمي  سوختنه

اسم  گلا  رو  اين  روزا   ديگه كسي  نمي دونه

اما  تا  دلت بخواد  اينجا   غريب  فراوونه

اين  روزا فرصت  دلا   براي  عاشقي كمه

زخماي  بي ستاره ها   تشنه ياس  مرهمه

اين  روزا  اشك  مون  فقط   چاره  بي قراريه

تنها پناه  آدما   عكساي  يادگاريه

اين  روزا فصل غربت   عشق  و يبداري   مجنونه

بغضاي   كال  باغچه   منتظر  يه بارونه

اين  روزا   دوستاي  خوبم   همديگر  رو   گم ميكنن

دلاي  پاك  و ساده  رو   فداي   مردم  ميكنن

اين  روزا   آما  كمن پشت   نقاب  پنجره

  كمتر  ميبيني   كسي  رو   كه تا ابد منتظره

مردم  ما به همديگه  فقط   زود عادت  مي كنن

  حقا كه   بي وفايي   رو  خوبم   رعايت ميكنن

درسته  كه اينجا همه   پاييزا   رو دوست ندارن

پاييز   كه  از  راه برسه   پا  روي   برگاش  مي ذارن

اما شايد    تو زندگي   يه  بغض   خيس  و  كال دارن

  چند  تا   غم و يه  غصه   و  آرزوي  محال دارن

اين روزا   بايد  هممون  براي  هم  سايه  باشيم

شبا به ياد   هممون  براي  هم  سايه باشيم

  شبا  كه دلواپس   كودك  همسايه باشيم

اون  وقت  دوباره آدما  دستاشون  و  پل ميكنن

درداي   ارغواني  رو   با هم  تحمل  مي كنن

  اگه  به هم  كمك  كنيم   زندگي  ديدني  ميشه

  بر سر پيمان   مي مونن   دوستاي   خوب  تا  هميشه

  اما نه   فكر  كه مكنيم اين  كار  يه كار ساده نيست

  انگار   براي  گل شدن   هنوز  هوا آماده  نيست

 
 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط مونا | 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط مونا | 

می دونم برات عجیبه این همه اصرارو خواهش

این همه خواستن دستات

                                            بدون حتی نوازش

میدونم که خنده داره              واسه تو گریه دردم

میگذری از من و میری             اما  باز من  برمیگردم

میدونم برات عجیبه            من با اون همه غرورم

پیش همه بدیات            چه جوری بازم صبورم

میدونم واست سواله          که چرا پیشت حقیرم

دور میشی منو نبینی              باز سراغت میگیرم

میدونی چرا همیشه           من بدهکار تو میشم؟

وقتی نیستی هم یه جوری         با خیالت راضی میشم

میدونی واسه چی از تو             بد میبینم و میخندم؟

تا نبینی گریه هامو            هر دوچشمامو میبندم

چاره ای جز این ندارم          اخه خون شدی تو رگهام

میمیرم اگه نباشی           بی تو من بد جوری تنهام

میدونم یه روز می فهمی           روزی که دنیا رو گشتی

من چه جوری تو رو خواستم                تو چه جور ازم گذشتی

 

  تقدیم به همه بازدیدکنندگان محترم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط مونا | 

دوست دارم از شما بگم

ببخشیدا جسارته

اگه بگم شما گلی

که مایه ی خجالته

یه بسته ی نا قابله

پیشکش چشمای شما

پس می فرستی میدونم

دل مثه کارت دعوته

منتظر یه فرصتم

حضوری خدمت برسم

خیلی ببخشیدا اما

سر شما کی خلوته؟

قرار بودش که من دیگه

عاشق هیچ کسی نشم

نمی دونم اسمش چیه

یا وسوسست یا قسمته

راحت بگم اون دلی که

خودش یه خونه بود

چشمش به دنبال شماست

منتظر یه فرصته

یه چیزی قلب عاشقو

بد جوری اتش میزنه

موندن پای عشق   نظارته

خونه ی ما تا خونتون

اونقدرا دور نیست نازنین

مشکل و درد من فقط

نداشتن سعادته

یه شب نمی دونم چی شد

رد شدی از تو خواب من

از اون به بعد همش میگم

خوابم یه جور عبادته

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 7:42 بعد از ظهر  توسط مونا | 
          با تو ام ای سهراب

ای به پاکی چون اب

یادته گفتی بهم تا شقایق زنده ست زندگی باید کرد

نیستی سهراب ببینی که شقایق هم مرد

دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد؟

یادته گفتی بهم اومدی سراغ من

نرم و اهسته بیا که مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی  تو؟

اومدم اهسته              نرمتر از یک پر قو

خسته از دوری راه              خسته و چشم به راه

یادته گفتی بهم عاشقی یعنی دچار؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فکر کنم شدم دچار

تو خودت گفتی چه تنهاست ماهی اگه دچار دریا باشه

اره تنها باشه یار غمها باشه

یادته میگفتی گاهگاهی قفسی میسازم

میفروشم به شما          تا به اواز شقایق که در ان زندانیست

دل تنهاییتان تازه شود

دیگه حتی اون شقایق که اسیر قفسه سهراب           ساحل یک نفسه

نیست که تازگی بده این دل تنهای من

پس کجاست اون قفس شقایقت؟؟؟؟؟؟؟؟

منو با خودت ببر به قایقت

راست میگفتی کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود

اره کاشکی دلشون شیدا بود

من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب

تو خودت گفتی بهم بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از حادثه عشق تر است.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 7:54 بعد از ظهر  توسط مونا |